نامه شماره هشت،داستان آشنایی

هنوز هم باورش سخت بود

چطور ممکنه آخه؟!!!

یعنی واقعا اون برنده شده؟

هی افکار مختلف بود که به ذهنم هجوم میآوردند

بهش پیام دادم که توی قرعه کشی برنده شدی،بیا جایزه ات رو ببر ولی مگه زیر بار میرفت.میگفت نه نمیخوام باشه واسه خودتون و ...

هی منم اصرار میکردم که نه نمیشه و قانون شرکت اینجوری هست که باید حتما جایزه رو بدیم به خودتون و چه و چه! هر کاری کردم راضی نشد که نشد.

توی یک آموزشگاهی کلاس رباتیک میرفت هی گفتم آدرس اونجا رو بده تا بفرستم اونجا،ولی کو گوش شنوا ...

گذشت تا اینکه ما یک سایت تفریحی هم راه اندازی کردیم و مشغول راست و ریس کردن امور اونجا هم بودم،توی سایت یک شماره موبایل هم گذاشته بودیم تا مخاطبین سایت برامون جک و جملات زیبا بفرستند تا با نام خودشون بزاریم توی سایت،این شماره شماره دوستم که شریکم هم هست بودش و پیام ها اونجا میومد.

من و همسر هم هیچ شماره ای از هم نداشتیم و اون عکس من رو دیده بود و من اصلا هیچ تصویر و تصور ذهنی هم ازش نداشتم.

یک روز که داشتم روی سایت کار میکردم شماره تماس رو هم عوض کردم و شماره خودم رو گذاشتم توی سایت،چون من بیشتر درگیر سایت بودم و هم اینکه همسر شماره رو ببینه و ااس ام اس بده تا این که یک روز عصر این اس ام اس برام اومد "باران نیا زمین جای قشنگی نیست،من اهل زمینم و خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را نیز دوست دارد"

 

 

ادامه دارد.

نظرات  

# سآرآ 1395-03-15 03:17
آقآ ادامه بدین مآ داریـم میخونیم ^^

خوشبخت بمونیـد :)
# MaHta 1395-03-14 07:41
چقدر جالب :lol:
منتظر ادامه ماجرام ... :-*
من از طریق وبسایتتون "منو آقای یار " اومدم اینجا
بیشتر از این کنجکاو شدم که بین زمان آشناییتون تا عقدتون 4 سال فاصله بود ... و خودم تو یه موقعیتی ام که پیش خودم فکر میکردم آخه کدوم دختر 3 سال پای یه پسر میشینه و مطمئن از اینکه بعد از 3 سال هم بهش میرسه و پسر زیر قولش نمیزنه ....
این شد که کنجکاویم گل کرد و اومدم اینجا ببینم قضیه از چه قرار بوده:)

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی