نامه شماره نه، داستان آشنایی

منم جواب دادم شما فلانی هستی؟ اونم جواب داد و ...

خلاصه اون روز تا صبح به هم پیامک دادیم و بیشتر آشنا شدیم و...

اینم بگم که من بعد از اون مسابقه و برنده شدن هنوزم شک توی دلم بود. یک دوستی داشتم زنگ زدم بهش و گفتم فلانی یک استخاره بکن ببین چجوری من سر یک موضوعی دو دل موندم، گفت باشه جوابش رو میگم بهت بعدا، همون روز شب بود که زنگ زدم حاجی چه خبر؟ گفت آقا جواب استخاره خیلی خوب اومده، دیگه قلبم آروم شده بود و میدونستم مسیر کجاست.

خلاصه این که یاهو هم قطع شده بود و ما فقط پیامک میدادیم به هم دیگه، توی همین پیامک ها بود که من گفتم خانم من دنبال دوست دختر نیستم و از این بحث نفرت دارم، هدف من ازدواج هست ولی چون به ازدواج سنتی اعتقادی ندارم دوست دارم اول طرفم رو بشناسم بعد اقدام کنم. به همسر گفتم که حتما به یک نفر بگه جریان رو تا مطلع باشن. خودم هم کما بیش به مادرم یک چیزهایی گفته بودم.

گذشت تا این که من گفتم باید ببینمتون، ولی زیر بار نمیرفت که نمیرفت، گفتم نمیشه که من یکی رو ندید دوسش داشته باشم و عاشقش بشم حداقل بزارید یک دختر خانمی بیاد ببینتت و ...

بلاخره قبول کرد که توی دانشگاهشون یکی از هم دانشگاهی های ما بره و ایشون رو ببینه و تاکید کرده بود که خودم نرم و از این حرفا، روز موعود من و شریک تجاریم و این همکلاسیمون که از قضا دوست این شریکم هم بود راه افتادیم به طرف دانشگاه،به همسر هم اس ام اس زدم که دارن میان، اونم هی میگفت خودتون که نمیاین؟! منم میگفتم نه بابا نترسین نمیام، فک کنم حداقل ده بیست بار این رو پرسید و منم در راه رفت به دانشگاهشون توی اتوبوس میگفتم نه نمیام:) . هر دو ثانیه هم یک اس ام اس میزد که نرسید من دارم میرم منم هی التماس میکردم که نه نرید الان میرسن و ...

بلاخره رسیدیم و من و دوستم نرفتیم جلوی دانشگاه و به همکلاسیمون گفتم برو ببین و بیا، گفت مگه تو نمیای؟ گفتم نه من قول دادم که نیام، این همکلاسی رفت و بعد از حدود 10 دقیقه اومد، گفتم خب آبجی چه خبر دیدیش؟ گفت آره گفتم خب تعریف کن ببینم چطور بود. گفت عینکی بود و بور، حالا جالب اینجاست که همسر خودش هم این ها رو گفته بود و جالب تر اینکه من نمیدونستم بور چجوری هست یعنی. گفتم اینا رو خودشم گفته بود بهم بگو ببینم خوشگل بود زشت بود کوتاه بلند و ... اونم گفت عی بد نبود قیافش قدش هم از من بلد تر بود. این همکلاسی ما هم قیافه اش معمولی بود. من گفتم مثل تو بود قیافه اش گفت تقریبا در حالی که بعدا دیدم خیلی خوشگل تر بود.

گذشت و گذشت و پیامک های ما تبدیل شدند به زنگ و صحبت، ولی ما هنوز هم همدیگر رو ندیدیم. تا اینکه گفتم باید همدیگر رو ببینیم. ولی بازم زیر بار نمیرفت که نمیرفت. منم نا امید نمیشدم و هی راضیش میکردم و یهو میگفت نه نمیام.

بازم دست به دامن همکلاسیه شدیم که بیا این خانم رو راضی کن بیاد ببینمش، اونم گفت حلله خودم راضیش میکنم که بیاد

چن روز بعد اومد گفت که راضیش کردم فردا میاد دفترتون، من باورم نمیشد و از خوشحالی بال بال میزدم. تا اینکه روز موعود فرا رسید و سوم اسفند شد.

توی مغازه با دوستم نشسته بودیم و گیم بازی میکردیم که ...

 

ادامه دارد ...

نظرات  

# سحر* 1395-04-26 08:40
پس چرا بقیه داستان و نمینویسید؟/ :-?
# ندا 1395-03-24 08:30
سلام

وای من همه نامه ها رو خوندم...

عشقتون پایدارتاابد،مثِ لحظه اول... ;-)

خیلی خوب بود،عینِ رمانا میمونه...

به افتخارِ عشقمون تیراختور که عاملِ وصالِ شماو نسیم بود... :D

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی