نامه شماره ده، داستان آشنایی

وقتی فهمیدم داره میاد رفتم پشت کمد تا چایی بریزم و اون اومد و نشست. یکم استرس داشتم و هول بودم ولی دل رو زدم به دریا و اومدم بیرون و سلام خوش آمد گویی

بیچاره همسر انگار که گنجیشک کوچولو یک پیشی گنده دیده باشه جمع شده توی صندلی و سرخ شده و داره پس میافته از ترس و خجالت :)

خلاصه یک چایی دادم خورد و حدودا ده تا کلمه حرف زدیم که به اون همکلاسیم گفت من باید برم، و پاشد رفتتتتت. ما هم که اونجا نقش کلم رو داشتیم:)))

دیدم اسم اس داد که چجوری بودم که من هم در جواب این بیت رو فرستادم "یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم    من و هم صحبتی مونس جان ما را بس"

گذشت این قضیه و شد هفتم اسفند و تولد بنده، اون سال رسم شده بود که بچه های دانشگاهمون اونایی که صمیمی بودن واسه تولد هم کادو میخریدن و واسه منم یک ادکلن بلغاری خریده بودن و به بهانه تولد هم بازم یار بانو رو کشوندیم دفترمون و اینبار دیدار زمان بیشتری داشت و یکم ریلکس تر بودن اینم بگم که واسه خاطر همسر رفته بودم شیرینی خامه ای خریده بودم و زبان خامه ای یک عدد مخصوص همسر که به جای همسر یک دوستی داشتیم که ایشون هپلی نمودند.

خلاصه کم کم دیدارهای حضوری بود و صحبت های جدی برای شناخت همدیگر و خانواده و علایق و سلایق و همسر تقریبا هفته ای دو بار میومدن و حتی توی کارهای شرکت هم کمک حالم بودند ... 

 

گذشت و گذشت تا این که کم کم درس من داشت تموم میشد و آماده سربازی شده بودم و در این بین هم شریکم که دید باید برم سربازی پاش رو توی یک فش کرده بود که از هم جدا بشیم و من شرکت رو بدم به اون، منم که دیدم دارم میرم سربازی و مشخص هم نیست که کجا میافتم و ... قبول کردم (از آب گل آلود ماهی گرفتن)

یار بانو هم ناراحت بودند که من باعث جدایی شدم و به خاطر اومدن من این اتفاق افتاد و چه و چه که من گفتم عیبی نداره و خدا بزرگه و من دارم میرم خدمت و شرکت به دردم نمیخوره و ...

بلاخره چند ماهی هم سپری شد و شد اول اردیبهشت ماه سال 92، مشخص بود که افتادم نیروی انتظامی و مرزبانی و آموزشی باید برم کرمانشاه، البته اینم بگم که این روزهای آخر منتهی به اعزامم با گریه های همسر و اینکه من نمیتونم دوریت رو تحمل کنم و اشگ و آه و کلا فیلم هندی همراه بود.

اول اردیبهشت 92 ساعت حدودا 6 بود که رفتیم طرف هنگ با خانواده، من چون تک پسر بودم مادر بزرگ و دایی هم اومده بودن و کلا استقبال دراماتیکی بود. روز قبلش هم با همسر وداع کرده بودیم و بهش گفته بودم چون صبح زود هست دیگه نمیخواد تو بیای وقتی رسیدیم جلوی هنگ دیدم یک خانم خوشگل چادری وایساده جلوی هنگ، خلاصه رفتیم داخل هنگ و کارهای تقسیم حدودا دو سه ساعت طول کشید و اومدم بیرون دیدم همسر کنار مادر بزرگم وایساده خواستم بگم ننه ببین عروست کنارته که نگفتم تا بعدا سورپرایزش کنم :)

و ما عازم یک خدمت 13 ماهه شدیم 

 

ادامه دارد ...

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی