نامه شماره دو

به نام او که اول و آخر عشق با اوست

یک بار که نشسته بودم و داشتم به روزهایی که باهم داشتیم فکر میکردم و سهم هر دومون رو حساب میکردم که توی گذر زمان هرکدوممون چقدر نسبت به اونیکی کارهای خوب و بد انجام داده به یک نتیجه عجیب رسیدم. هر چقدر که فکر کردم تا تو بدهکار باشی بهم نشد که نشد، یعنی هر کاری که فکر میکردم بدی در حقم بوده و تو انجام دادی با گذشت دو سه دقیقه نظرم عوض میشد و میگفتم: نه فکر نکنم این کار زیاد هم بد بوده باشه، من پیاز داغش رو زیاد کردم.

 

مثلا یادم اومد یک بار رفته بودی خونه پدر بزرگت و به من نگفته بودی و منم حسابی غیرتی شده بودم که چرا به من نگفته رفته زن من، بعدش که فک کردم دیدم اصلا خودم بهت گفته بودم که چون خونه بابا بزرگت اینا نزدیک هست هر دفعه که میری لازم نیست بگی به من.

گاها بعضی از مسائل در نگاه اول شاید خیلی ناراحت کننده باشن ولی وقتی که یکم بهش فکر میکنی و یکم هم به اونی که این کار رو کرده فکر میکنی میبینی اون علاقه ای که بین تو و اون کسی که این کار رو انجام داده اونقدر زیاد هست که کاری که انجام داده و احیانا اشتباه بوده اصلا به چشم نباید بیاد.

دوستدار تو آقای یآر

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی