نامه شماره هفت،داستان آشنایی

داشتم کامنت ها رو چک میکردم که چشمم خورد به یک آدرس وبلاگ،روی آدرس کلیک کردم و وارد وبلاگ شدم و شروع کردم به خوند مطالب وبلاگ، بعدش رفتم سراغ اطلاعات مدیر وبلاگ و آیدی نویسنده رو پیدا کردم.

یک سری اطلاعات دیگه هم بود از قبیل رشته تحصیلی و ...

توی مسنجر یاهو یک پیغام دادم و یک سوالی در باب رشته تحصیلی ازش پرسیدم و از یاهو خارج شدم.

چن روزی سرم مشغول کارهای دفتر بود و توی یاهو و ... هم نبودم تا اینکه یک روز سرم خلوت بود که توی یاهو آنلاین شدم و دیدم که جواب سوالم رو دادن،در ادامه بازم هم چند تا سوال و جواب و ... که مکالمه هامون رو شامل میشد.

توی سایتمون هم برای اینکه مخاطبان بیشتری رو جذب کنیم یک مسابقه راه اندازی کرده بودیم که به کسی که نتایج بازی های تراکتور سازی رو درست پیشبینی میکردن به قد قرعه جایزه میدادیم.

روال مسابقه هم به این شکل بود که یک کارت شارژ بین کاربران میهمان قرعه کشی میشد و دو تا کارت هم بین اعضای سایت.

کم کم داشتیم با همسر بیشتر آشنا میشدیم و با شناختی که ازش پیدا میکردم فهمیدم که به در زندگی میخوره و میشه روش حساب کرد. ولی نه قیافه اش رو دیده بودم و نه این که میشد از نزدیک ببینمش.

بعد از یکی از مسابقاتی که توی لیگ برگزار شده بود و اتفاقا همسر منم توی پیشبینی شرکت کرده بود و درست هم حدس زده بود نتیجه رو و جزو کاربران میهمان سایت هم بود(تا جایی که یادم هست حدودا 30 نفر شرکت کننده میهمان داشتیم).

داشتم کاغذ ها قرعه کشی رو مینوشتم که توی دلم نیت کردم که خدایا اگه این دختر به درد من و زندگی میخوره برنده مسابقه بشه.

قرعه کشی توی مغازه همسایه بود و منم دخالتی نداشتم. وقتی اسم همسرم در اومد یهو از جا پریدم. دوستامم که از چیزی خبر نداشتن گفتن چی شد؟!!! گفتم هیچی و رفتم توی مغازه خودمون

حال عجیبی داشتم ...

 

ادامه دارد.

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی