اطلاعیه

با سلام خدمت همه دوستان و همراهان بهتر گل

خیلی وقت هست که اینجا پستی گذاشته نمیشه دلیلش هم اون تلگرام گور به گور هست که باعث شده وبسایت اومدن از رونق بیافته

ما هم کانالی رو توی همون تلگرام ایجاد کردیم که اونجا در کنارتون باشیم امیدواریم که همراهیمون کنید

آیدی کانال تلگرام   @yarisyou

منتظرتون هستیم

نامه شماره یازده داستان آشنایی قسمت آخر

بماند که خدمت سربازی با چه مشقت هایی گذشت

دلتنگی های گاه و بی گاه همسر و راه دور و سرمای وحشتناک و انار و انجیر و روستایی به نام میسن که برعکس میکردی میشد اسم همسر و مرخصی های طولانی که به طرق مختلف اخذ میکردم و زنگ زدن ها به پاسگاه و خیلی چیز های دیگر که خیلی دیر در حین خدمت و خیلی زود گذشت.

اول خرداد ماه سال نود و سه بنده خدمت رو تموم کردم

چند روزی هم به بخور و بخواب های بعد از خدمت گذشت و جستجوی کار شروع شد. در همین حین هم جریان ازدواج رو مطرح کرده بودم توی خونه و هر کسی یک چیزی میگفت.

مثلا ننه میگفت کار نداری روز بعد میگفت نمیشناسیمشون دو روز بعد میگفت کس دیگه ای رو مد نظر دارم و قس علی هذا

بلاخره با اصرار های بنده که حالا شما برو خواستگاری اگه نپسندیدی بیا ننه رو راضی کردیم که زنگ بزنه و قرار جلسه آشنایی رو بذاره

جلسه آشنایی گذشت و پدر همسر گفته بود نه نمیدم ما که اونا رو نمیشناسیم و ...

خلاصه که یکی از دراماتیک ترین خواستگاری ها بود که بیا و ببین

القصه چون اونی که باید میخواست خواسته بود. ابر و باد و ... دست به دست دادند تا ما عقد کنیم (دیگر بماند مشقت هایی که برای عقد کشیدیم) همه این ماجراها تقریبا یکسال طول کشید و ما در دهم خرداد سال 94 شدیم همراه ابدی همدیگر

بعد از عقد هم خیلی اتفاقات تلخ و شیرین افتاد. ولی باعث نشد که ما از هم دلسرد بشیم و اتفاقا به لطف خدا روز به روز هم عاشق تر شدیم تا اینجا

دوستان توجه داشته باشید که سرانجام خوب این ماجرا دلیل بر درست بودن مسیر آشنایی ما نیست و من به شخصه اصلا پیشنهاد نمیکنم اینجور آشنایی ها رو چون شما از طرف مقابلت اصلا آشنایی نداری

و اگر به این طریق آشنا شدین خصوصا دختر خانوم های عزیز حتما به خانواده خودتون اطلاع بدین و از طرف مقابلتون هم بخواید که به خانواده اش اطلاع بده تا خدایی نکرده اسیر اتفاقات دور از ذهن نشید.

یا حق

نامه شماره ده، داستان آشنایی

وقتی فهمیدم داره میاد رفتم پشت کمد تا چایی بریزم و اون اومد و نشست. یکم استرس داشتم و هول بودم ولی دل رو زدم به دریا و اومدم بیرون و سلام خوش آمد گویی

بیچاره همسر انگار که گنجیشک کوچولو یک پیشی گنده دیده باشه جمع شده توی صندلی و سرخ شده و داره پس میافته از ترس و خجالت :)

خلاصه یک چایی دادم خورد و حدودا ده تا کلمه حرف زدیم که به اون همکلاسیم گفت من باید برم، و پاشد رفتتتتت. ما هم که اونجا نقش کلم رو داشتیم:)))

دیدم اسم اس داد که چجوری بودم که من هم در جواب این بیت رو فرستادم "یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم    من و هم صحبتی مونس جان ما را بس"

گذشت این قضیه و شد هفتم اسفند و تولد بنده، اون سال رسم شده بود که بچه های دانشگاهمون اونایی که صمیمی بودن واسه تولد هم کادو میخریدن و واسه منم یک ادکلن بلغاری خریده بودن و به بهانه تولد هم بازم یار بانو رو کشوندیم دفترمون و اینبار دیدار زمان بیشتری داشت و یکم ریلکس تر بودن اینم بگم که واسه خاطر همسر رفته بودم شیرینی خامه ای خریده بودم و زبان خامه ای یک عدد مخصوص همسر که به جای همسر یک دوستی داشتیم که ایشون هپلی نمودند.

خلاصه کم کم دیدارهای حضوری بود و صحبت های جدی برای شناخت همدیگر و خانواده و علایق و سلایق و همسر تقریبا هفته ای دو بار میومدن و حتی توی کارهای شرکت هم کمک حالم بودند ... 

 

گذشت و گذشت تا این که کم کم درس من داشت تموم میشد و آماده سربازی شده بودم و در این بین هم شریکم که دید باید برم سربازی پاش رو توی یک فش کرده بود که از هم جدا بشیم و من شرکت رو بدم به اون، منم که دیدم دارم میرم سربازی و مشخص هم نیست که کجا میافتم و ... قبول کردم (از آب گل آلود ماهی گرفتن)

یار بانو هم ناراحت بودند که من باعث جدایی شدم و به خاطر اومدن من این اتفاق افتاد و چه و چه که من گفتم عیبی نداره و خدا بزرگه و من دارم میرم خدمت و شرکت به دردم نمیخوره و ...

بلاخره چند ماهی هم سپری شد و شد اول اردیبهشت ماه سال 92، مشخص بود که افتادم نیروی انتظامی و مرزبانی و آموزشی باید برم کرمانشاه، البته اینم بگم که این روزهای آخر منتهی به اعزامم با گریه های همسر و اینکه من نمیتونم دوریت رو تحمل کنم و اشگ و آه و کلا فیلم هندی همراه بود.

اول اردیبهشت 92 ساعت حدودا 6 بود که رفتیم طرف هنگ با خانواده، من چون تک پسر بودم مادر بزرگ و دایی هم اومده بودن و کلا استقبال دراماتیکی بود. روز قبلش هم با همسر وداع کرده بودیم و بهش گفته بودم چون صبح زود هست دیگه نمیخواد تو بیای وقتی رسیدیم جلوی هنگ دیدم یک خانم خوشگل چادری وایساده جلوی هنگ، خلاصه رفتیم داخل هنگ و کارهای تقسیم حدودا دو سه ساعت طول کشید و اومدم بیرون دیدم همسر کنار مادر بزرگم وایساده خواستم بگم ننه ببین عروست کنارته که نگفتم تا بعدا سورپرایزش کنم :)

و ما عازم یک خدمت 13 ماهه شدیم 

 

ادامه دارد ...

نامه شماره نه، داستان آشنایی

منم جواب دادم شما فلانی هستی؟ اونم جواب داد و ...

خلاصه اون روز تا صبح به هم پیامک دادیم و بیشتر آشنا شدیم و...

اینم بگم که من بعد از اون مسابقه و برنده شدن هنوزم شک توی دلم بود. یک دوستی داشتم زنگ زدم بهش و گفتم فلانی یک استخاره بکن ببین چجوری من سر یک موضوعی دو دل موندم، گفت باشه جوابش رو میگم بهت بعدا، همون روز شب بود که زنگ زدم حاجی چه خبر؟ گفت آقا جواب استخاره خیلی خوب اومده، دیگه قلبم آروم شده بود و میدونستم مسیر کجاست.

خلاصه این که یاهو هم قطع شده بود و ما فقط پیامک میدادیم به هم دیگه، توی همین پیامک ها بود که من گفتم خانم من دنبال دوست دختر نیستم و از این بحث نفرت دارم، هدف من ازدواج هست ولی چون به ازدواج سنتی اعتقادی ندارم دوست دارم اول طرفم رو بشناسم بعد اقدام کنم. به همسر گفتم که حتما به یک نفر بگه جریان رو تا مطلع باشن. خودم هم کما بیش به مادرم یک چیزهایی گفته بودم.

گذشت تا این که من گفتم باید ببینمتون، ولی زیر بار نمیرفت که نمیرفت، گفتم نمیشه که من یکی رو ندید دوسش داشته باشم و عاشقش بشم حداقل بزارید یک دختر خانمی بیاد ببینتت و ...

بلاخره قبول کرد که توی دانشگاهشون یکی از هم دانشگاهی های ما بره و ایشون رو ببینه و تاکید کرده بود که خودم نرم و از این حرفا، روز موعود من و شریک تجاریم و این همکلاسیمون که از قضا دوست این شریکم هم بود راه افتادیم به طرف دانشگاه،به همسر هم اس ام اس زدم که دارن میان، اونم هی میگفت خودتون که نمیاین؟! منم میگفتم نه بابا نترسین نمیام، فک کنم حداقل ده بیست بار این رو پرسید و منم در راه رفت به دانشگاهشون توی اتوبوس میگفتم نه نمیام:) . هر دو ثانیه هم یک اس ام اس میزد که نرسید من دارم میرم منم هی التماس میکردم که نه نرید الان میرسن و ...

بلاخره رسیدیم و من و دوستم نرفتیم جلوی دانشگاه و به همکلاسیمون گفتم برو ببین و بیا، گفت مگه تو نمیای؟ گفتم نه من قول دادم که نیام، این همکلاسی رفت و بعد از حدود 10 دقیقه اومد، گفتم خب آبجی چه خبر دیدیش؟ گفت آره گفتم خب تعریف کن ببینم چطور بود. گفت عینکی بود و بور، حالا جالب اینجاست که همسر خودش هم این ها رو گفته بود و جالب تر اینکه من نمیدونستم بور چجوری هست یعنی. گفتم اینا رو خودشم گفته بود بهم بگو ببینم خوشگل بود زشت بود کوتاه بلند و ... اونم گفت عی بد نبود قیافش قدش هم از من بلد تر بود. این همکلاسی ما هم قیافه اش معمولی بود. من گفتم مثل تو بود قیافه اش گفت تقریبا در حالی که بعدا دیدم خیلی خوشگل تر بود.

گذشت و گذشت و پیامک های ما تبدیل شدند به زنگ و صحبت، ولی ما هنوز هم همدیگر رو ندیدیم. تا اینکه گفتم باید همدیگر رو ببینیم. ولی بازم زیر بار نمیرفت که نمیرفت. منم نا امید نمیشدم و هی راضیش میکردم و یهو میگفت نه نمیام.

بازم دست به دامن همکلاسیه شدیم که بیا این خانم رو راضی کن بیاد ببینمش، اونم گفت حلله خودم راضیش میکنم که بیاد

چن روز بعد اومد گفت که راضیش کردم فردا میاد دفترتون، من باورم نمیشد و از خوشحالی بال بال میزدم. تا اینکه روز موعود فرا رسید و سوم اسفند شد.

توی مغازه با دوستم نشسته بودیم و گیم بازی میکردیم که ...

 

ادامه دارد ...

تولدانه

و بعد از 9 ماه انتظار فرزندی متولد شد و بعد از 19 سال انتظار من عاشق شدم و بعد از چهار سال وصال رخ داد.

تولدت مبارک طوفانی ترین نسیم زندگیم

نامه شماره هشت،داستان آشنایی

هنوز هم باورش سخت بود

چطور ممکنه آخه؟!!!

یعنی واقعا اون برنده شده؟

هی افکار مختلف بود که به ذهنم هجوم میآوردند

بهش پیام دادم که توی قرعه کشی برنده شدی،بیا جایزه ات رو ببر ولی مگه زیر بار میرفت.میگفت نه نمیخوام باشه واسه خودتون و ...

هی منم اصرار میکردم که نه نمیشه و قانون شرکت اینجوری هست که باید حتما جایزه رو بدیم به خودتون و چه و چه! هر کاری کردم راضی نشد که نشد.

توی یک آموزشگاهی کلاس رباتیک میرفت هی گفتم آدرس اونجا رو بده تا بفرستم اونجا،ولی کو گوش شنوا ...

گذشت تا اینکه ما یک سایت تفریحی هم راه اندازی کردیم و مشغول راست و ریس کردن امور اونجا هم بودم،توی سایت یک شماره موبایل هم گذاشته بودیم تا مخاطبین سایت برامون جک و جملات زیبا بفرستند تا با نام خودشون بزاریم توی سایت،این شماره شماره دوستم که شریکم هم هست بودش و پیام ها اونجا میومد.

من و همسر هم هیچ شماره ای از هم نداشتیم و اون عکس من رو دیده بود و من اصلا هیچ تصویر و تصور ذهنی هم ازش نداشتم.

یک روز که داشتم روی سایت کار میکردم شماره تماس رو هم عوض کردم و شماره خودم رو گذاشتم توی سایت،چون من بیشتر درگیر سایت بودم و هم اینکه همسر شماره رو ببینه و ااس ام اس بده تا این که یک روز عصر این اس ام اس برام اومد "باران نیا زمین جای قشنگی نیست،من اهل زمینم و خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را نیز دوست دارد"

 

 

ادامه دارد.

نامه شماره هفت،داستان آشنایی

داشتم کامنت ها رو چک میکردم که چشمم خورد به یک آدرس وبلاگ،روی آدرس کلیک کردم و وارد وبلاگ شدم و شروع کردم به خوند مطالب وبلاگ، بعدش رفتم سراغ اطلاعات مدیر وبلاگ و آیدی نویسنده رو پیدا کردم.

یک سری اطلاعات دیگه هم بود از قبیل رشته تحصیلی و ...

توی مسنجر یاهو یک پیغام دادم و یک سوالی در باب رشته تحصیلی ازش پرسیدم و از یاهو خارج شدم.

چن روزی سرم مشغول کارهای دفتر بود و توی یاهو و ... هم نبودم تا اینکه یک روز سرم خلوت بود که توی یاهو آنلاین شدم و دیدم که جواب سوالم رو دادن،در ادامه بازم هم چند تا سوال و جواب و ... که مکالمه هامون رو شامل میشد.

توی سایتمون هم برای اینکه مخاطبان بیشتری رو جذب کنیم یک مسابقه راه اندازی کرده بودیم که به کسی که نتایج بازی های تراکتور سازی رو درست پیشبینی میکردن به قد قرعه جایزه میدادیم.

روال مسابقه هم به این شکل بود که یک کارت شارژ بین کاربران میهمان قرعه کشی میشد و دو تا کارت هم بین اعضای سایت.

کم کم داشتیم با همسر بیشتر آشنا میشدیم و با شناختی که ازش پیدا میکردم فهمیدم که به در زندگی میخوره و میشه روش حساب کرد. ولی نه قیافه اش رو دیده بودم و نه این که میشد از نزدیک ببینمش.

بعد از یکی از مسابقاتی که توی لیگ برگزار شده بود و اتفاقا همسر منم توی پیشبینی شرکت کرده بود و درست هم حدس زده بود نتیجه رو و جزو کاربران میهمان سایت هم بود(تا جایی که یادم هست حدودا 30 نفر شرکت کننده میهمان داشتیم).

داشتم کاغذ ها قرعه کشی رو مینوشتم که توی دلم نیت کردم که خدایا اگه این دختر به درد من و زندگی میخوره برنده مسابقه بشه.

قرعه کشی توی مغازه همسایه بود و منم دخالتی نداشتم. وقتی اسم همسرم در اومد یهو از جا پریدم. دوستامم که از چیزی خبر نداشتن گفتن چی شد؟!!! گفتم هیچی و رفتم توی مغازه خودمون

حال عجیبی داشتم ...

 

ادامه دارد.

نامه شماره شش،داستان آشنایی

از اواخر سال 89 به همراه دوستم در پی تاسیس یک شرکت کامپیوتری و راه اندازی یک کسب و کار بودیم، استارت کار رو از ثبت یک شرکت و کارهای اداری ثبت اون زده شد و افتادیم به گشتن برای یک جای خوب واسه شروع فعالیت، ترم 5 یا 6 دانشگاه بودیم و رشته نرم افزار

دوستم از طراحی سایت چیزهایی بلد بود ولی من هیچی، صفرِ صفر.

منم در کار بازاریابی و پیدا کردن مشتری یکم وضعم بهتر بود.

با پولی که از مادرم قرض کرده بودم کار رو شرو کرده بودیم و به معنای واقعی از صفر و بهتر بگم از زیر صفر.

ماه اول که تموم شد حتی پول اجازه مغازه رو هم نداشتیم بدیم، با قرض از دوستان و یاری خدا اجاره ماه اول رو دادیم.

اولین کاری که گرفتیم یک سایت املاک بود که به واسطه دوست دوست گرفته بودیم و مبلغ قرارداد 600 هزار تومن بود. واااای خدای من، یعنی اجازه 3 ماه مغازه.

کم کم اونجا جا افتاده بودیم و کارمون داشت رونق پیدا میکرد که یک سایت هم راه انداختیم برای حمایت از تیم شهرمون تراکتورسازی.

سایت به قدری پیشرفت کرد که هر روز کامنت و پیغام و ...

یک روز که داشتم پیغام ها رو چک میکردم ...

ادامه دارد.

نامه پنجم

به نام دوست

از : آقای یآر

به : بانوی دلدار

موضوع : مهربانی

    سلام علیکم

                     احتراما به استحضار میرساند اینجانب نامبره در بالا بابت مهربانی بی منت و بیش از حد تصور جنابعالی نسبت به خودم بسیار مسرور میباشم و نمیدانم که این حد از لطف و تفقد شما به خودم را به چه نحوی جبران نمایم. لذا تقاضا دارم تا جمله " دوستت دارم همسر نازنینم " را از بنده حقیر پذیرا باشید.

امید است در سایه توجهات حضرت باری تعالی و حجت بر حقش حضرت صاحب الزمان (عج) پیروز و موفق باشید

آقای یار

نامه شماره چهار

به نام خدا

همیشه فکر میکردم هدیه خریدن برای همسرم سخت ترین کار دنیا باشد. دلیل هم دارم، چون از یک طرف میترسیدم که از چیزی که بخرم خوشش نیاد و از طرف دیگه توی یک وسواس عجیبی گیر کرده بودم که بهترین چیز رو براش بخرم. ولی نمیدونستم اون بهترین چیزی که باید بخرم چی میتونه باشه.

یک بار که داشتیم باهم صحبت میکردیم بهم گفت که هر وقت که خواستی برای من کادو بخری یا اگر قهر بودم خواستی آشتی کنیم برای من تخم مرغ شانسی بخر!!! و یا کاکتوس. من اولش تعجب کردم که اینها چه خواسته هایی هستند که همسر من از من داره، ولی با کمی فکر به مناعت طبعش پی بردم که چه روح بلندی دارد این آرام جان من که به جای درخواست چیزهایی که ارزش مادی زیادی دارند و در تنگناهای مالی میتوانند فشار مضاعفی برای من باشند، یک چیزی رو طلب میکنه که به لحاظ مالی کوچیک هست ولی میتواند اثرات خیلی بزرگی رو توی روابطمون داشته باشد.

این خواسته کوچک به لحاظ مادی به دو دلیل اهمیت دارد. یکی این که با هدایای کوچک هم می شود شادی های بزرگی رو رقم زد و دوم اینکه در صورت تیره شدن روابط فی ما بین به ساده ترین شکل میشه روابط رو به حالت عادی برگردوند و بهانه ای برای قهر های طولانی مدت نخواهیم داشت.

دوستت دارم بانوی یار